بعد از حدود دو سال غیبت خوبالاخره اولین پستم رو تو وبلاگ بی خاصیتم می نویسم.تو این تقریبا 2 سال اتفاقات عجیبی افتاد و کلا عقاید و اعتقاداتم رو دگرگون کرد و…البته اگه وقت کنم می نویسم اینجا.
چیزی که مهمه اینه که راحت شدم!تا حالا اینقدر احساس راحتی نمی کردم-خوب کنکور دادم دیگه:دی و بعبارتی دارم زندگی می کنم،حال می کنم،عکس می گیرم و…آخه تازگی ها یه دوربین Canon خریدم و از صبح تا شب دارم پدرشو در میارم.
فعلا کمبود فیلم دارم شدیدا و اونم از نوع هالیوودی.
الان که دارم کتابخونم رو می بینم چیزی جز انبوه کتاب هایی رو که نصفه ولشون کردم نمی بینم.کی می خواد اینارو بخونه؟کی؟ و وقتی اونور اتاق ر.و می بینم کتابای کنکورم رو می بینم که دارن منو نگاه می کنه…دلم می خوا همشونو وسط حیاط آتیش بزنم!شایدم دادمشون به یه آدمی که واقعا نیاز داشته باشه.
البته هرکاری بکنم،اونارو تقدیم کتابخونه مدرسه نمی کنم. چونکه بچه ها مثل لشگر قحطی زده می ریزن غارت می کنن و بعددشم کتابا رو بهم دیگه نشون می دن و مثلا می گن:طرف عجب *سخولی بوده…ببین کتابو چیکار کرده…ببین تست به این راحتی رو غلط زده#@$^^$#.
از این ببعد اگه خدا بخواد می خوام ادامه بدم نوشتن این وبلاگ رو.





دیدگاههای اخیر