صبح ساعت پنج در گوشه جانپناه بودم. این ساعت همیشه ساعتی خطرناک بود چون آفتاب از پشت سر ما بر میخاست و اگر کسی سرش را از جانپناه بالا میآورد بوضوح جلو آسمان پیدا بود. پیش از تعویض پاس بود و با نگهبان مشغول صحبت بودم. ناگهان در وسط جمله احساس کردم… گرچه موضوع به نهایت درجه در خاطرم روشن و زنده است ولی توصیف اینکه چه احساس کردم بسیار مشکل است.
احساسی بود کمابیش مثل اینکه در وسط یک انفجار هستم. از تمام دور و برم صدای مهیبی برخاست و برق کورکنندهای زد و دچار تکان وحشتناکی شدم – درد نبود، تکان بسیار شدیدی بود مثل اینکه دست به سیم برق زده باشم، توام با احساس ضعف مفرط، احساس اینکه ضربهای خوردهام و جمع و مچاله و هیچ شدهام. کیسههای شن از جلو رویم دور شد و به فاصله عظیمی عقب رفت. فکر میکنم مثل احساس کسی بود که صاعقه به سرش فرود آمده باشد. آنا” فهمیدم که تیر خوردهام ولی به علت صدای مهیبی که بلند شد و برقی که زد فکر کردم تفنگی آننزدیکیها تصادفا در رفته و گلوله به من خورده است. همه اینها در زمانی کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. لحظهای بعد زانوانم تا شد و افتادم. سرم بشدت به زمین خورد ولی خوشحال شدم که آسیب ندید. احساس میکردم کرخ و منگ شدهام. میدانستم بسختی آسیب دیدهام اما به مفهوم عادی درد نداشتم.
آن نگهبان آمریکایی که با هم حرف میزدیم جلو آمد و فریاد زد:«آخ، تیر خوردی؟» مردم جمع شدند. همان اطوار همیشگی. «بلندش کنین! کجاش تیر خورده؟ پیرهنشو واز کنین!» و غیره و غیره. آمریکایی یک چاقو میخواست که پیراهنم را پاره کند. میدانستم یک چاقو در جیبم هست. خواستم چاقو را بیرون بیاورم ولی دیدم بازوی راستم فلج شده است. درد نداشتم، احساس نوعی رضایت مبهم میکردم. فکر کردم زنم باید از این بابت خوشحال بشود چون همیشه میخواست زخمی بشوم که وقتی نبرد بزرگ شروع شد از کشته شدن نجات پیدا کنم. تازه به فکر افتادم که گلوله کجا خورده و چقدر آسیب رسانده است. چیزی حس نمیکردم فقط میدانستم تیر بجایی به جلو بدنم خورده است. خواستم حرف بزنم ولی دیدم جز یک جیرجیر کوچک صدایم در نمیآید. بار دوم بالاخره توانستم بپرسم گلوله به کجایم خورده است. گفتند به گلو. هری وب متصدی برانکارد، قدری نوار زخمبندی آورده بود و شیشه کوچکی الکل که برای پانسمان در جبهه میدادند. وقتی بلندم میکردند مقدار زیادی خون از دهانم بیرون آمد و از پشتسر شنیدم یک اسپانیائی میگفت گلوله صاف از گردنم عبور کرده است. الکل که در زمان عادی آنطور میسوزاند وقتی روی زخمم ریخته شد احساس خنکی مطبوعی کردم.
دوباره روی زمینم گذاشتند تا کسی برانکارد را بیاورد. به محض اینکه فهمیدم گلوله از یک طرف گردنم رفته و از طرف دیگر بیرون آمده، برایم مسلم شد که کارم تمام است. هرگز نشنیده بودم که انسان یا حیوانی گلوله به وسط گردنش بخورد و زنده بماند. خون خرده خرده از کنار دهانم جاری بود. فکر میکردم «شریان که حسابش پاک است» و از خودم میپرسیدم کسی که شاهرگ گردنش قطع شده باشد چند وقت میتواند دوام بیاورد – حتما نه چندان زیاد. همه چیز تار و درهم شده بود. برای دو دقیقه یقین کردم که کشده شدهام. حتی این هم جالب توجه بود – یعنی اینکه کسی بداند در چنین هنگام چه افکاری خواهد داشت. اولین فکرم مطابق معمول متوجه زنم بود. دومین فکرم آزردگی و ناراحتی شدیدی بود از اینکه میبایست این دنیای را که بالاخره وقتی همه حرفها زده شد این چنین با هم سازگار بودیم، ترک کنم. به اندازه کافی فرصت بود که این موضوع را خیلی زنده و روشن احساس کنم. کفرم از این بدشانسی احمقانه درآمده بود. اینقدر هم چیزی مهمل و بیمعنا! دخل آدم بیاید آن هم نه در جنگ بلکه در این گوشه پوسیده سنگر فقط برای یک لحظه بیاحتیاطی! به فکر مردی افتادم که گلولهاش به من خورده بود – دلم میخواست بدانم چگونه آدمی است، اسپانیائی است یا خارجی، آیا میداند که تیرش به من اصابت کرده یا نه و امثال اینها. هیچ ناراحتی و کینهای از او به دل نداشتم. فکر میکردم یک فاشیست است و من هم اگر دستم میرسید او را میکشتم، ولی اگر اسیر میشد و در همین لحظه او را پیش من میآوردند فقط به او تبریک میگفتم که خوب تیراندازی میکند. با تمام این اوصاف،به هرحال ممکن است اگر کسی واقعا مشرف به مرگ باشد افکارش بکلی فرق بکند.
«به یاد کاتالونیا، جورج اورل».
مترجم:عزتالله فولادوند
نشر خوارزمی





دیدگاههای اخیر