
بیشتر ما ارنستو چه گوارا (1928-1967) رو می شناسیم و بدون شک ارنستو برای خیلی هامون نماد آزادی خواهی و عدالت واعتراض می باشد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته پزشکی، بارها و بارها به کشور های آمریکا لاتین سفر کرد که سفر با موتور سیکلت با دوستش آلبرتو گرانادو در 1952 یکی از این سفرهاست. وی در 1954 در گواتمالا با فیدل کاسترو آشنا شد و به جنبش ضد دیکاتوتوری باتیستا پیوست و نام خود را در فهرست چریک های مخالف دیکتاتوری کوبا، باتیستا ثبت کرد.

در جاده آرزوهای دور و درازمان، به سرزمین های دور می رفتیم، از دریاهای نواحی استوایی عبور می کردیم و آسیا را زیر پا می گذاشتیم، وجب به وجب. ناگهان، همچون بخشی از رویاهایمان، این سوال در ذهنمان جرقه زد که “چرا به امریکای شمالی سفر نمی کنیم؟”
- امریکای شمالی؟ چطوری؟
- با موتورسیکلت، پسر!
اما غرض از این نوشته، معرفی کتاب «خاطرات موتورسیکلت» نوشته ی ارنستو چه گوارا است. کتاب خاطرات ارنستو همراه دوستش آلبرتو به کشورهای آمریکا لاتین بوسیله ی موتور سیکلت آلبرتو است. سفر این دو حدود یک سال به طول انجامید. که وی در جریان سفر سختی های فراوانی کشید. موتورسیکلت آلبرتو تند تند خراب می شد؛ طوری که به نیمه راه نرسیده آنرا در گوشه ای رها کردند و با پای پیاده به سفر پر ماجرا خود ادامه دادند. ارنستو در بخشی از خاطرات خود می نویسد: «نخستین اصل برای هر مسافری این است که بداند سفر دو آن دارد. لحظه عزیمت و لحظه رسیدن. اگر هدف رسیدن است، نباید به وسیله فکر کرد، چون سفر چیزی است مجازی که وقتی به پایان برسد، دیگر تمام شده و همان قدر راه که برای رفتن هست، همان قدر وسیله ی سفر در کار است.»
«کمی رفتیم تا اینکه مجبور شدیم پیاده شویم چون جعبه دنده دوباره خراب شده بود. درستش کردیم و راه افتادیم. من می راندم. به پیچی رسیدیم که سراشیبی تندی داشت. موتور شتاب گرفت و ناگهان در جاده سرو کله ی یک گله گاو پیدا شد. ترمز کردم، اما چه سود! ناچار فرمان را به راست پیچاندم. موتور به یکی از گاوها خورد و افتادیم توی دره که خوش بختانه خیلی شیب نداشت . موتور سیکلت بین دو تخته سنگ گیر کرده بود، اما ما صدمه ای ندیده بودیم. بالاخره به روستایی رسیدیم و در روستا با خانواده ای آلمانی آشنا شدیم. چای خوردیم و بعد همان جا خوابیدیم.»
وقتی کتاب را می خوانید، به قسمت هایی می رسید که خنده اتان می گیرد:
« قایق دیگر داشت به بارانداز نزدیک می شد. دزدکی سوار قایق شدیم و خودمان را در توالت قسمت جاشوهای قایم کردیم. نقشه مان این بود که اگر کسی خواست بیاید داخل قایق، تو دماغی بگوییم:
“اِهه، کسی اینجاست.”
پنج، شش بار هم این کار را کردیم… تا ساعت 5 همانطوری توی توالت ماندیم، بعد مجبور شدیم خودمان را به ناخدای قایق معرفی کنیم. او که ما را در بارانداز دیده بود شناختمان. چشمکی زد و جلوی کارکنان وانمود کرد که می خواهد حالمان را جا بیاورد. گفت: “شرم نمی کنید؟! فکر کردید هرکی هرکی است که سرتان را انداخته اید پاییین و سوار قایق شدید؟! حالا نشانتان می دهم!” بعد یکی از جاشوها را صدا زد و به او گفت تا به ما کمی غذا بدهد و بعد از غذا از ما کار بکشد. غذایمان را با ولع خوردیم. اما خدا می داند که وقتی متوجه شدم باید همان توالتی را بشورم که تویش قایم شده بودیم چه بلایی سرم آمد! آلبرتو در آشپزخانه سیب زمینی پوست می کند، اعتراف می کنم تمام قوانین و قواعد نوشته و نانوشته درمورد دوستی و رفاقت فراموشم شد و می خواستم کاری کنم که وظایفمان عوض شود. ای امان از بی عدالتی! »
و در بخش هایی از کتاب با حقایقی تلخ روبرو می شوید:
« در شهری به نام با کودانو با یک زن و شوهر کمونیست آشنا شدیم. زیر نور شمعی، نوشیدنی خوردیم و نان و پنیر.مرد با لهجه ای نافذ و ساده گفت که سه ماهی حبس بوده و زنش با کمال وفاداری کنارش مانده و همسایه ای مهربان سرپرستی بچه هایشان را بر عهده گرفته است. او گفت که مدت ها دنبال کار گشته، اما گیرش نیامده و دوستانش به شکلی مرموز، ناپدید شده اند و می گویند که جایی ته دریا می شود پیدایشان کرد.
این زن و شوهر در آن شب سرد و تیره، نشان زندۀ پرولتاریا در همه جای دنیا بودند. آن ها حتی پتویی نداشتند که رو خودشان بکشند. یکی از پتوهایمان را به آن ها دادیم. تجربه آن شب سرد عجیب مرا به آدم های زحمتکش و فقیر نزدیک تر کرد.»
بهتر است خودتان کتاب را بخوانید؛ البته اگر شما هم “چه” را دوست دارید! کتاب “خاطرات موتورسیکلت” را انتشارات حوض نقره به ترجمه تبسم آتشین جان به چاپ رسانده است. قیمت پشت جلد کتاب 3500 تومان است. در ضمن فیلمی هم به این نام (Diarios de motocicleta) به کارگردانی والتر سالز، کارگردانِ برزیلی، ساخته شده است.(برنده دو جایزه اسکار.)
پ.ن: ندارد.


اولیش که خورد به بین التعطیلین و دومی هم ماجرای پیچیده شدنش جالبه که کلی خندیدیم. ولی استاد محترم آخرش 3/4 نمره از همگی کم کرد. حالا رفیق ِ ما هم آخر کلاس تریپ خودشیرینی برش داشته بود و کلی واسه استاد زبون ریخت… ای کاش که نتیجه بده.
راننده: حالا چیز دیگه نکشن باز سیگار خوبه – با سیگار که مشکلی ندارید یکی می خوام بکشم. ما:باشه بکش مشکلی نیست.(مثل اینکه بهش چسبیده بود،3تا پشت سر هم دود کرد!) چند لحظه بعد راننده: بفرما سیگار… من: قربونت… تو ترکم! راننده: کار درستی می کنی.













دیدگاههای تازه