خاطرات موتورسیکلت

3 02 2010

http://dataline.files.wordpress.com/2010/02/che37-copy.jpg?w=462&h=355

بیشتر ما ارنستو چه گوارا (1928-1967) رو می شناسیم و بدون شک ارنستو برای خیلی هامون نماد آزادی خواهی و عدالت واعتراض می باشد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته پزشکی، بارها و بارها به کشور های آمریکا لاتین سفر کرد که سفر با موتور سیکلت با دوستش آلبرتو گرانادو  در 1952 یکی از این سفرهاست. وی در 1954 در گواتمالا با فیدل کاسترو آشنا شد و به جنبش ضد دیکاتوتوری باتیستا پیوست و نام خود را در فهرست چریک های مخالف دیکتاتوری کوبا، باتیستا ثبت کرد.

http://dataline.files.wordpress.com/2010/02/che.jpg?w=510

در جاده آرزوهای دور و درازمان، به سرزمین های دور می رفتیم، از دریاهای نواحی استوایی عبور می کردیم و آسیا را زیر پا می گذاشتیم، وجب به وجب. ناگهان، همچون بخشی از رویاهایمان، این سوال در ذهنمان جرقه زد که “چرا به امریکای شمالی سفر نمی کنیم؟”

- امریکای شمالی؟ چطوری؟

- با موتورسیکلت، پسر!

اما غرض از این نوشته، معرفی کتاب «خاطرات موتورسیکلت» نوشته ی ارنستو چه گوارا است. کتاب خاطرات ارنستو همراه دوستش آلبرتو به کشورهای آمریکا لاتین بوسیله ی موتور سیکلت  آلبرتو است. سفر این دو حدود یک سال به طول انجامید. که وی در جریان سفر سختی های فراوانی کشید. موتورسیکلت آلبرتو تند تند خراب می شد؛ طوری که به نیمه راه نرسیده آنرا در گوشه ای رها کردند و با پای پیاده به سفر پر ماجرا خود ادامه دادند. ارنستو در بخشی از خاطرات خود می نویسد: «نخستین اصل برای هر مسافری این است که بداند سفر دو آن دارد. لحظه عزیمت و لحظه رسیدن. اگر هدف رسیدن است، نباید به وسیله فکر کرد، چون سفر چیزی است مجازی که وقتی به پایان برسد، دیگر تمام شده و همان قدر راه که برای رفتن هست، همان قدر وسیله ی سفر در کار است.»

«کمی رفتیم تا اینکه مجبور شدیم پیاده شویم چون جعبه دنده دوباره خراب شده بود. درستش کردیم و راه افتادیم. من می راندم. به پیچی رسیدیم که سراشیبی تندی داشت. موتور شتاب گرفت و ناگهان در جاده سرو کله ی یک گله گاو پیدا شد. ترمز کردم، اما چه سود! ناچار فرمان را به راست پیچاندم. موتور به یکی از گاوها خورد و افتادیم توی دره که خوش بختانه خیلی شیب نداشت . موتور سیکلت بین دو تخته سنگ گیر کرده بود، اما ما صدمه ای ندیده بودیم. بالاخره به روستایی رسیدیم و در روستا با خانواده ای آلمانی آشنا شدیم. چای خوردیم و بعد همان جا خوابیدیم.»

وقتی کتاب را می خوانید، به قسمت هایی می رسید که خنده اتان می گیرد:

« قایق دیگر داشت به بارانداز نزدیک می شد. دزدکی سوار قایق شدیم و خودمان را در توالت قسمت جاشوهای قایم کردیم. نقشه مان این بود که اگر کسی خواست بیاید داخل قایق، تو دماغی بگوییم:

“اِهه، کسی اینجاست.”

پنج، شش بار هم این کار را کردیم… تا ساعت 5 همانطوری توی توالت ماندیم، بعد مجبور شدیم خودمان را به ناخدای قایق معرفی کنیم. او که ما را در بارانداز دیده بود شناختمان. چشمکی زد و جلوی کارکنان وانمود کرد که می خواهد حالمان را جا بیاورد. گفت: “شرم نمی کنید؟! فکر کردید هرکی هرکی است که سرتان را انداخته اید پاییین و سوار قایق شدید؟! حالا نشانتان می دهم!” بعد یکی از جاشوها را صدا زد و به او گفت تا به ما کمی غذا بدهد و بعد از غذا از ما کار بکشد. غذایمان را با ولع خوردیم. اما خدا می داند که وقتی  متوجه شدم باید همان توالتی را بشورم که تویش قایم شده بودیم چه بلایی سرم آمد! آلبرتو در آشپزخانه سیب زمینی پوست می کند، اعتراف می کنم تمام قوانین و قواعد نوشته و نانوشته درمورد دوستی و رفاقت فراموشم شد و می خواستم کاری کنم که وظایفمان عوض شود. ای امان از بی عدالتی! »

و در بخش هایی از کتاب با حقایقی تلخ روبرو می شوید:

« در شهری به نام با کودانو با یک زن و شوهر کمونیست آشنا شدیم. زیر نور شمعی، نوشیدنی خوردیم و نان و پنیر.مرد با لهجه ای نافذ و ساده گفت که سه ماهی حبس بوده و زنش با کمال وفاداری کنارش مانده و همسایه ای مهربان سرپرستی بچه هایشان را بر عهده گرفته است. او گفت که مدت ها دنبال کار گشته، اما گیرش نیامده و دوستانش به شکلی مرموز، ناپدید شده اند و می گویند که جایی ته دریا می شود پیدایشان کرد.
این زن و شوهر در آن شب سرد و تیره، نشان زندۀ پرولتاریا در همه جای دنیا بودند. آن ها حتی پتویی نداشتند که رو خودشان بکشند. یکی از پتوهایمان را به آن ها دادیم. تجربه آن شب سرد عجیب مرا به آدم های زحمتکش و فقیر نزدیک تر کرد.»

بهتر است خودتان کتاب را بخوانید؛ البته اگر شما هم “چه” را دوست دارید! کتاب “خاطرات موتورسیکلت” را انتشارات حوض نقره به ترجمه تبسم آتشین جان به چاپ رسانده است. قیمت پشت جلد کتاب 3500 تومان است. در ضمن فیلمی هم به این نام (Diarios de motocicleta) به کارگردانی والتر سالز، کارگردانِ برزیلی، ساخته شده است.(برنده دو جایزه اسکار.)

پ.ن: ندارد.





او هرگـــــز نمی آيــد

24 12 2009

http://dataline.files.wordpress.com/2009/12/candles1.jpg?w=510

در اطاقی تاريک؛
شعله شمع کوچکی بيداد می کند
چشم های سياه من
خود را به شهوت تاريکی تسليم می کند
به تو می انديشم
و به روزی که جانم را به آغوش گرمت خواهم سپرد،
به شعله شمع خيره می مانم
گويی دو چشم را انتظار می کشم
که مرا به سوی خود بخواند…
ساعت ريتم هميشگی را می نوازد
اما صدای ناله اش فرق دارد،
او اين بار با اندوه می خواند:
«او هرگز نمی آيد»
شمع کوچک نيز می گريد به حال من
آه… او هرگز نمی آيد؟

ثانيه ها می گذرندو شمع کوچک آب می شود

در هراس از آنم که شمع آب شود و باز نيايی تو…

.

پ.ن: کلاس که تموم میشه انگار دنیا رو به من داده باشن.اول از همه می زنم بیرون. پیاده راه میفتم سمت خونمون (همیشه با ماشین بر می گردم!) و یکی از دوستام رو تو راه می بینم و با هم دیگه یه مسیری رو طی می کنیم… کلی فکر تو سرمه. همینطوری تو حال خودمم  که بخودم میام که چند لحظه پیش یکی داشت باهام سلام علیک می کرد… بر می گردم به دوستم می گم این یارو مرد ِ که سلام کرد کی بود؟میگه: من چه می دونم کی بود؟! مگه تو نمی شناسیش؟ من: نه، از کجا باید می شناختمش؟! خب بیخیال گمونم قاطی کرده بود !

پ.ن: احساس تنهایی داره خفم می کنه دوباره.

پ.ن: کلی کار رو سرم ریخته و نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟! از فردا هم کلی مهمون میریزه خونمون…اصلا حوصلشون رو ندارم.





2012

16 12 2009

http://dataline.files.wordpress.com/2009/12/cduhj9kvcjgm4lx3ce0b.jpg?w=510

نمردیم و فیلم 2012 رو دیدیم.موضوع فیلم در مورد  آخرالزمان است و یک فرضیه بر اساس تقویم مایان ها  که زمین تا سال 2012 بیشتر زنده نیست.در2012 هسته زمین به دلیل ناپایداری نوترینو *هایی که از خورشید تشعشع شدن به نقطه بی ثباتی می رسه که در اون لحظه سطح زمین آرام آرام  شروع می کنه به ترک برداشتن. و این ترک ها عمیق و عمق تر میشن و بزرگترن آتشفشان شروع می کنه به فوران و مواد مذاب همه جا پخش میشه و زمین رو آب فرا میگیره… .این فیلم همانند بقیه فیلم ها با موضوع آخر الزمان،با دیدگاه مسیحیت ساخته شده.

کارگردانی این اثر رو   Roland Emmerich بر عهده داشته. همچنین وی کارگردانی فیلمهای چون :The Day After Tomorrow , Godzilla , 10,000 BC در کارنامه خود داره.جلوه های ویژه فیلم هم که دیگه شاهکار بود .ازبازیگرای مطرحی که توی 2012 بازی کردن میشه به John Cusack  و  Amanda peet اشاره کرد. از نقاط ظعف این اثر شاید به نداشتن داستان قوی بتوان اشاره کرد. زمان فیلم 158 دقیقه است که به نظر من خسته کننده نیست.

روی هم رفته فیلم خوبی بود.

/

/

پ.ن1: .

پ.ن2: این ترم بیشتر استادا واسه امتحان نیم ترم پایه نبودن به غیر از 2 تا که جفتشون به طرق مختلف پیچیده شدن.اولیش که خورد به بین التعطیلین و دومی هم ماجرای پیچیده شدنش جالبه که کلی خندیدیم. ولی استاد محترم آخرش 3/4 نمره از همگی کم کرد. حالا رفیق ِ ما هم آخر کلاس تریپ خودشیرینی برش داشته بود و کلی واسه استاد زبون ریخت… ای کاش که نتیجه بده.

پ.ن3: چند روز پیش با دوستام 4 نفری یه تاکسی گرفتیم. آقا بسم الله برو…راننده: این دانشجوها چقدر سیگار میکشن…من: هوا سرده تو هوای سرد می چسبه! راننده: حالا چیز دیگه نکشن باز سیگار خوبه – با سیگار که مشکلی ندارید یکی می خوام بکشم. ما:باشه بکش مشکلی نیست.(مثل اینکه بهش چسبیده بود،3تا پشت سر هم دود کرد!) چند لحظه بعد راننده: بفرما سیگار… من: قربونت… تو ترکم! راننده: کار درستی می کنی.

پ.ن4: چه لذتی در پیچش ِ دانشگاه نهفته است.(امروز تا ساعت 11 تخت خوابیدم.)

پ.ن5: یه رفیق داریم تو دانشگاه که این خیلی تیتیشه.هر چی بهش میگی میگه:این خطرناکه اونیکی جیزه و … اوضاعیه برا خودش.داشتیم میرفتیم یه پروژه ای رو ببینیم گفتم اینم با خودم ببرم.بهش گفتم بیا بریم فلان جا خیلی جالبه و یچیزی هم یاد می گیریم…آقا برگشته خیلی جدی بهم میگه که وای امیر نه خیلی خطرناکه میریم یه چیزی میوفته رومون حالا بیا درستش کن !مملکت حساب کتاب نداره که…منو میگی اینطوری:

پ.ن6:امروز بعد تقریبا 2.5 سال آلبوم Minutes To Midnight از LP رو دوباره گوش دادم… کلی خاطره با این آلبوم داریم.

پ.ن7:

پ.ن8:سوزنم رو Lene Marlin – Fight Against The Hours گیر کرده.

پ.ن9:آهنگ Shamrain- Raindrops خیلی قشنگه.( از یه گروه راک فنلاندیه – پسورد فایل : Pandemonium )

*: نوترینو ذره بنیادی خنثایی است(همانند نوترون بار الکتریکی ندارد) که در ضمن واپاشی بتای هسته های اتمی همراه با الکترون یا پوزیترون گسیل می شود. همچنین نوترینو ذره بنیادی ناپایدار و سبکی می باشد که جرمش در حدود 200/1 جرم الکترون می باشد.





Sleeplessness

30 11 2009

هم اکنون ساعت 3:48 بامدادِ و من هنوز بیدارم!

نمیدونم چه مرضیه این بی خوابی؟! دیشب کلا 1 ساعت هم نتونستم بخوابم. شبش هم تزریق داشتم و صبح منگ منگ از خواب بیدار شدم به همراه سردرد همیشگی. بدو بدو حاضر شدم و از خونه زدم بیرون…

نزدیک 1 ساعت تو سرما تو صف تاکسی بودم که برم دانشگاه. تا ساعت 5 هم دانشگاه بودم.وقتی هم اومدم خونه ولو شدم رو تختم کلا نیم ساعت نخوابیده بودم که از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد!

متاسفانه یا خوشبختانه اهل قرص هم نیستم که لااقل با قرص هم شده یکم بتونم بخوابم.

قبل اینکه بیام و اینجا رو آپدیت کنم، داشتم Dan Gibson – Sleep Deeply  رو گوش می کردم تا شاید خوابم بگیره ولی اونم مثل اینکه جواب نداد.چند وقته وضعم همینه! سیستمم ریخته بهم و کلی هم لاغر شدم…

پ.ن: آخ جون شنبه(14 آذر) رو تعطیل اعلام کردن.امتحان ریاضی 1 پرید.





این یا…

13 11 2009

http://www.gilamovies.com/movie_images/movie_644/Season3-tf_org-Prison-Break-free.jpg

الان نزدیک 1.5 سال ِ که این سریال “Prison Break” دستمه،تو این مدت تا حالا با وجود اینکه سریال پخشش تموم شده، هنوز فصل دومش رو هم تموم نکردم. بعدشم این زیر نویسا اعصاب خورد کنن. از فصل دوم زیاد خوشم نیومد.به قشنگی فصل اول نیست.بعدشم اونایی هم که تا 4 فصل رو دیدن  تا آخر ، میگفتن که یجورایی پشیمونن.نمی دونم حالا بشینم ببینم یا اینکه برم سراغ یه سریال دیگه.

وقتی هم می خوای سریال انتخاب کنی،تقریبا گیج میشی.اونقدر سریال هست که نگو و نپرس.از 24,Dexter,Fringe,CSI,Heroes,Lost بگیر الی ماشاءا…

پ.ن:امروز میشه گفت روز خوبی بود.کلی  به کارام رسیدم و…امروز بر خلاف روزهای پیش،گیم از نوع آنلاینش بازی نکردم.خودمم تعجب کردم. عوضش امروز با یکی دوست شدم که یجورایی نقاط مشترک داریم با هم. وقتی  باهاش صحبت کردم و از دردهام براش گفتم.و…؛در عوض به من گفت: که من کنار اومدم باهاش و عاشقشم  و این شاید….





موس خوب،موس بد

9 11 2009

خب بالاخره بعد از سه سال کار کردن با موس A4Tech که 3 چوق خریده بودمش که تازگیا داره عمرشو میده به شما. در مورد آشغال بودن این موس هرچی بگم،کم گفتم. اما حالا نوبت رسیده به خرید یه موس خوب و البته بیسیم.

Figure 1A

بعد از گشت و گزار کوتاهی که تو اینترنت داشتم و خوندن Review های زیاد،در پایان موس Logitech MX620  توجیمو  به خودش جلب کرد. توی یکی از این ریویو هایی که خوندم،طرف نوشته بود که وقتی که با هاش کار می کنی کانهوا دستکش می چسبه به دستت! همچنیس حساسیتش 1000dpi هست.البته یه مشکلی در آینده باهاش پیدا خواهم کرد،،Mac Book Pro  هست که تمام قابلیت های موس توش کار نمی کنه!اما قیمتش یه خورده بالاست ویلی خب ارزشش روداره.(68 چوق)

البته در حال حاضر  Mac Book Pro  ندارم.ولی در آینده ای نزدیک یکی خواهم خرید. من نمی دونم این Autodesk چرا یه فکری به حال کاربرای بیچاره ی مکینتاش نمی کنه. الان چند ساله که منتتظر Auto cad برای مکینتاش هستن ولی تا حالا که…

از این مسائل که بگزریم. میرسیم به درس و مشق! این ترم شاید تنها درسی که باهاش مشکل دارم،فیزیک 1 هست که یه استاد چیزی داره. یه دفتر سبز داره که من نمی دونمم توش چی نوشته؟! هر سوالی که ازش پرسیدیم تاحال،اول یه سری به دفتر سبز میزنه و بعدا جواب میده. تازه وسط جواب دادن هم میگه: شما یک بار دیگه سوالت رو تکرار کن.البته این هفته استاد تشریف نیاوردن و ما کلی حال نمودیم.احتمالا دفترش رو نیاورده بود. ”ولی قاعده به همینجا ختم نمیشه…چونکه از هر کلاسی که با این یارو می گزرونن،تنها 10% کلاس قبول میشن! و بقیه هم … البته نکته نگران کننده دیگر هم اینه که این درس 3 واحدی می باشد! البته من با مفاهیم فیزیک مشکلی ندارم…چند وقتی هست که بعد باخبر شدن از این خبر ناگوار …عین چی(خر ؟) دارم مسائل فیزیک هالیدی رو حل می کنم تا شاید رستگار بشم.

امروز یه نکته ای توی گلستان سعدی دیم که خیلی خوشم اومد:

خشم بیش از حد گرفت وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد؛ نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی ، که بر تو دلیر شوند.

پ.ن1: این آهنگ Adagio از گروه Secret Garden خیلی قشنگه.

پ.ن2: من چرا تا الان فیلم Léon رو ندیده بودم؟!از تورنت پیداش کردم وبعدش دانلودش کردم. خیلی قشنگ بود!

پ.ن3: آهنگ Sting-ShapeOfMyHeart هم خیلی قشنگه.

پ.ن4: بای بای





روزمرگی

14 10 2009

خاطره می گوید: «چنین کردم.»

غرور میگوید:«ممکن نیست چنین کرده باشم.»

بالاخره خاطره چاره ای جز تسلیم ندارد.

نیچه

یه چند وقتیه دارم Autocad 2006 یاد می گیرم.از بیکاری البته…چون اصلا این ترم بهش احتیاجی نیست. کامپیوتر رو هم که روشن می کنم یا 1.6 CS بازی می کنم یا هم HAWX … این یارو HAWX خیلی غیر طبیعیه. یعنی در مقایسه با Flight Simulator X که کلی باید کار انجام میدادی.(البته می دونم که قیاس مع الفارق ه.) این یکی انگار داری ماشین رو هدایت می کنی… خلاصه کلی خورد تو ذوقم.

دیروز تو دانشگاه رفتم سلف خیر سرم غذا بگیرم بعد از کلی واستادن به قرمه سبزی دادن که به جای سبزی معلوم نبود توش چی ریخته بودن ؟! بیشتر به یونجه می زد…یه بویه عجیبی هم داشت … کلا مزخرف بود.البته اگه خوب بود تعجب می کردم. از شانس *خمی ما این ترم همه استادامون منهای فیزیک 1 زن تشریف دارن.بچه های کلاس هم که تا می تونن کلاسو بهم میریزن و یسریشون از همین الان دارن خطونشون میکشن واسه آخر ترم ! خدا بهمون رحم کنه. بدشانسی تایم کلاس ها هم یجوری هست که نمیشه هیچ کاری کرد.با کلی زحمت رفتم کلاس زبان نوشتم بعدش از یارو پرسیدم کلاسا کی شروع میشه؟

گفت :از هفته بعد… خلاصه ما رفتیم پولو ریختیم بعد دو باره ازش پرسیدم که کی شروع میشه دقیقا؟ گفت:ببینم شما پول رو واریز کردید؟

-بله

-خب احتمالا سه هفته دیگه استارت می خوره حالا بهتون خبر میدیم…

پ.ن1: الان در حین نوشتن دارم قهوه میل می کنم.خیلی حال میده.

پ.ن2: این آلبوم Shahab Tolouie – Tango Perso خیلی قشنگه.پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید و گوش کنید.

پ.ن3: دارم کتاب« چرا عقب مانده ایم؟ » از دکتر علی محمد ایزدی رو می خونم.یه کتاب بسیار قشنگ در مورد مردم ایران که یسری هم نقل قول از آدمای مشهور در مورد ایرانیان آورده. یا مثلا با طرح چند علت احتمالی عقب افتادگی ما ایرانیا اونها رو بررسی میکنه.که شامل:استعمارگران،سیستم سلطنتی،ی حاکمیت هزار فامیل،دین اسلام ،منابع نفتی و… که در مورد نفت میگه :یسری وجود نفت رو ام الفساد می دونن .که بعدش میگه بیشتر به شوخی نزدیک هستش تا واقعیت.بعد یه مقایسه با کشورهایی ماند آمریکا ،انگلستان ،کانادا که هم نفت دارند هم ثروتمند هستن و همچنین با کشورهای عقب مانده ای مثل اردن ،سوریه ،مراکش که نفت هم ندارن ولی بازم بدبخت هستن. در قسمت بعدی در مورد دین اسلام میگه که :خیلی علت عقب موندگی مارو در دین اسلام می دونن.که نویسنده با آوردن مثالهایی در سعی در رد ادعاها دارد:”پیشرفته یا عقب مانده بودن کشورها هیچ ربطی به دین و مذهب آنها ندارد.برای مثال آمریکا و آلمان با اعتقادات مسیحی گری و ژاپن با اعتقادات بودایی خود و حتی اتحاد جماهیر شوروی سابق با ادعای بی خدایی همگی جزو کشورهای پیشرفته در صنعت بودند.” در قسمت نظریات خارجیان در مورد ما، یک نقل قول از هرودوت آورده:

چیزی که برای پارسی کردنش ممنوع است،گفتنش هم جایز نیست ،دروغگویی را ننگین ترین عیب می دانند و پس از آن شرم آورترین نقص ، داشتن قرض است .ودر جهت عمده آن از جمله این است که گویند مقروض مجبور است دروغ بگوید.





بعد از کنکور

22 09 2009

خوب من یه بار دیگه برگشتم!
خوب تو این چند وقت نتایج کنکور هم اومد… اولیش سراسری بود که بسیار نا امید کننده بود برام و همچنین افتضاح.که منو به شک انداخت که نکنه آزاد اتخاب هفتم قبول شی!!!
آقا منون استرس گرفت،گذشت تا اینکه یه روز بصورت خیلی اتفاقی داشتم اخبار نگاه می کردم(آخه من اصلا تلوزیون نگاه نمی کنم)که یارو گفت نتابج کنکور دانشگاه آزاد اسلامی فردا ساعت 9 صبح اعلام میشه.یا خدا ! حالا چیکار کنم؟! مارو میگی ری.ده بودم به خودم! هی تا صبح می رفتم تو سایتش که می گفت برو ساعت 9 بیا. شب خوابم نبرد اصلا…
بالاخره صبح ساعت 7 بود فکر کنم که زدم azmoon.com که دیدم بله! سایت بازه. چشام هم باز نمیشد بزور مانیتورو می دیدم! برای بارچندم به غلط کردن افتادم که چرا درس نخوندم.
اولش با شماره داوطلبی رو زدم.همزمان داشت قلبم می یومد تو دهنم، که گفت اشتباهه!
-آخیش(حالا انگار چی شده)
اینبار با مشخصات فردی زدم که وارد شد!نمی دونم چرا نمی تونستم مانیتورو نگاه کنم…
یواش یواش داشتم از بالا به پاییین نگاه می کردم…البته دنبال انتخاب هفتم بودم و داشتم نزدیک می شدم به اون لیست دانشگاها که …
یدفعه انگار منوو برق گرفته باشه… دیدم اه … بابا یرادر تو دیگه کی هستی؟انتخاب اول قبول شدی ؟!
اشتباه شده حتما… رفتم بالا دوباره اسمم رو چک کردم دیدم آره درسته!و همچنین شماره شناسنامه.
همشون درست بود!
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم که در رشته مهندسی عمران اونم توی شهر خودم قبول شدم!
فتبارک الله احسن الخالقین… عجب استعداد ناشناخته ای بودی :d
کلی خوشحال شدم و اهل بیت رو خبر کردم که بیان ببینن چی میگه این…





تجربه تیر خوردن

5 07 2009

صبح ساعت پنج در گوشه جان‌پناه بودم. این ساعت همیشه ساعتی خطرناک بود چون آفتاب از پشت سر ما بر می‌خاست و اگر کسی سرش را از جان‌پناه بالا می‌آورد بوضوح جلو آسمان پیدا بود. پیش از تعویض پاس بود و با نگهبان مشغول صحبت بودم. ناگهان در وسط جمله احساس کردم… گرچه موضوع به نهایت درجه در خاطرم روشن و زنده است ولی توصیف اینکه چه احساس کردم بسیار مشکل است.

احساسی بود کمابیش مثل اینکه در وسط یک انفجار هستم. از تمام دور و برم صدای مهیبی برخاست و برق کور‌کننده‌ای زد و دچار تکان وحشتناکی شدم – درد نبود، تکان بسیار شدیدی بود مثل اینکه دست به سیم برق زده باشم، توام با احساس ضعف مفرط، احساس اینکه ضربه‌ای خورده‌ام و جمع و مچاله و هیچ شده‌ام. کیسه‌های شن از جلو رویم دور شد و به فاصله‌ عظیمی عقب رفت. فکر می‌کنم مثل احساس کسی بود که صاعقه به سرش فرود آمده باشد. آنا” فهمیدم که تیر خورده‌ام ولی به علت صدای مهیبی که بلند شد و برقی که زد فکر کردم تفنگی آننزدیکیها تصادفا در رفته و گلوله به من خورده است. همه اینها در زمانی کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. لحظه‌ای بعد زانوانم تا شد و افتادم. سرم بشدت به زمین خورد ولی خوشحال شدم که آسیب ندید. احساس می‌کردم کرخ و منگ شده‌ام. می‌دانستم بسختی آسیب دیده‌ام اما به مفهوم عادی درد نداشتم.

آن نگهبان آمریکایی که با هم حرف می‌زدیم جلو آمد و فریاد زد:«آخ، تیر خوردی؟» مردم جمع شدند. همان اطوار همیشگی. «بلندش کنین! کجاش تیر خورده؟ پیرهنشو واز کنین!» و غیره و غیره. آمریکایی یک چاقو می‌خواست که پیراهنم را پاره کند. می‌دانستم یک چاقو در جیبم هست. خواستم چاقو را بیرون بیاورم ولی دیدم بازوی راستم فلج شده است. درد نداشتم، احساس نوعی رضایت مبهم می‌کردم. فکر کردم زنم باید از این بابت خوشحال بشود چون همیشه می‌خواست زخمی بشوم که وقتی نبرد بزرگ شروع شد از کشته شدن نجات پیدا کنم. تازه به فکر افتادم که گلوله کجا خورده و چقدر آسیب رسانده است. چیزی حس نمی‌کردم فقط می‌دانستم تیر بجایی به جلو بدنم خورده است. خواستم حرف بزنم ولی دیدم جز یک جیرجیر کوچک صدایم در نمی‌آید. بار دوم بالاخره توانستم بپرسم گلوله به کجایم خورده است. گفتند به گلو. هری وب متصدی برانکارد، قدری نوار زخم‌بندی آورده بود و شیشه کوچکی الکل که برای پانسمان در جبهه می‌دادند. وقتی بلندم می‌کردند مقدار زیادی خون از دهانم بیرون آمد و از پشت‌سر شنیدم یک اسپانیائی می‌گفت گلوله صاف از گردنم عبور کرده است. الکل که در زمان عادی آنطور می‌سوزاند وقتی روی زخمم ریخته شد احساس خنکی مطبوعی کردم.

دوباره روی زمینم گذاشتند تا کسی برانکارد را بیاورد. به محض اینکه فهمیدم گلوله از یک طرف گردنم رفته و از طرف دیگر بیرون آمده، برایم مسلم شد که کارم تمام است. هرگز نشنیده بودم که انسان یا حیوانی گلوله به وسط گردنش بخورد و زنده بماند. خون خرده خرده از کنار دهانم جاری بود. فکر می‌کردم «شریان که حسابش پاک است» و از خودم می‌پرسیدم کسی که شاهرگ گردنش قطع شده باشد چند وقت می‌تواند دوام بیاورد – حتما نه چندان زیاد. همه چیز تار و درهم شده بود. برای دو دقیقه یقین کردم که کشده شده‌ام. حتی این هم جالب توجه بود – یعنی اینکه کسی بداند در چنین هنگام چه افکاری خواهد داشت. اولین فکرم مطابق معمول متوجه زنم بود. دومین فکرم آزردگی و ناراحتی شدیدی بود از اینکه می‌بایست این دنیای را که بالاخره وقتی همه حرفها زده شد این چنین با هم سازگار بودیم، ترک کنم. به اندازه کافی فرصت بود که این موضوع را خیلی زنده و روشن احساس کنم. کفرم از این بدشانسی احمقانه درآمده بود. اینقدر هم چیزی مهمل و بیمعنا! دخل آدم بیاید آن هم نه در جنگ بلکه در این گوشه پوسیده سنگر فقط برای یک لحظه بی‌احتیاطی! به فکر مردی افتادم که گلوله‌اش به من خورده بود – دلم می‌خواست بدانم چگونه آدمی است، اسپانیائی است یا خارجی، آیا می‌داند که تیرش به من اصابت کرده یا نه و امثال اینها. هیچ ناراحتی و کینه‌ای از او به دل نداشتم. فکر می‌کردم یک فاشیست است و من هم اگر دستم می‌رسید او را می‌کشتم، ولی اگر اسیر می‌شد و در همین لحظه او را پیش من می‌آوردند فقط به او تبریک می‌گفتم که خوب تیراندازی می‌کند. با تمام این اوصاف،‌به هرحال ممکن است اگر کسی واقعا مشرف به مرگ باشد افکارش بکلی فرق بکند.

«به یاد کاتالونیا، جورج اورل».
مترجم:عزت‌الله فولادوند
نشر خوارزمی





من بالاخره برگشتم!!

5 07 2009

بعد از حدود دو سال غیبت خوبالاخره اولین پستم رو تو وبلاگ بی خاصیتم می نویسم.تو این تقریبا 2 سال اتفاقات عجیبی افتاد و کلا عقاید و اعتقاداتم رو دگرگون کرد و…البته اگه وقت کنم می نویسم اینجا.

چیزی که مهمه اینه که راحت شدم!تا حالا اینقدر احساس راحتی نمی کردم-خوب کنکور دادم دیگه:دی و بعبارتی دارم زندگی می کنم،حال می کنم،عکس می گیرم و…آخه تازگی ها یه دوربین Canon خریدم و از صبح تا شب دارم پدرشو در میارم.

فعلا کمبود فیلم دارم شدیدا و اونم از نوع هالیوودی.

الان که دارم کتابخونم رو می بینم چیزی جز انبوه کتاب هایی رو که نصفه ولشون کردم نمی بینم.کی می خواد اینارو بخونه؟کی؟ و وقتی اونور اتاق ر.و می بینم کتابای کنکورم رو می بینم که دارن منو نگاه می کنه…دلم می خوا همشونو وسط حیاط آتیش بزنم!شایدم دادمشون به یه آدمی که واقعا نیاز داشته باشه.

البته هرکاری بکنم،اونارو تقدیم کتابخونه مدرسه نمی کنم. چونکه بچه ها مثل لشگر قحطی زده می ریزن غارت می کنن و بعددشم کتابا رو بهم دیگه نشون می دن و مثلا می گن:طرف عجب اوسکولی بوده…ببین کتابو چیکار کرده…ببین تست به این راحتی رو غلط زده#@$^^$#.

از این ببعد اگه خدا بخواد می خوام ادامه بدم نوشتن این وبلاگ رو.